‏نمایش پست‌ها با برچسب خردگرایی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خردگرایی. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، دی ۲

روح، بخش نخست



مساله روح


پیش درآمد


مساله روح از دیرباز در میان اقوام و ملل رایج بود و از باورها و اعتقادات اساسی بشمار میرفت. در اقوام بدوی حتی به موجودات بی جان طبیعت هم نسبت روح می دادند و به نوعی، روح را در هر چه می دیدند جا می دادند. اما امروزه دین باوران و سوء استفاده کنندگان دینی انسان و حیوان را دارای این ویژگی می دانند. در دین اسلام هم مساله روح به روشنی بیان شده و اعتقاد به آن از اعتقادات اساسی بشمار می رود. امروزه با روشن شدن بسیاری مسائل در علم و دانش و نیز فهمیدن علت مادی و معلول مادی و علاوه بر اینها، بی پایه و اساس بودن باور به روح از نگر دانش، دیگر دلیلی برای باور به آن نخواهد بود. البته، هستند کسانی که می پرسند “اگر روحی در کار نیست پس فرق مرده و زنده چیست؟” یا “چرا با تعویض کلی سلول های بدن در طی نزدیک به 7 سال!(منبع؟) باز هم ما خودمانیم” و ازین دست اباطیل. ندانستن عیب نیست، اگر این پرسش ها از طرف پرسش کننده هدف دانایی و دانشوری به دنبال داشته باشد جای تحسین بسیار دارد، اما آندسته دین خویان و دین پرورانی که سعی می کنند افکار پوچ و یاوه گرایی را با توسل به این سوالات و ابهامات غلط و بی پایه که مدت هاست در دانش روشن شده اند رواج دهند، باید بدانند که ره به جایی نخواهند برد و انسان راه خود را به سوی دانایی در تاریکی هم پیدا می کند. از آنجا که بیشتر دوستان و هموطنان ما در دام اسلام گرفتارند و مساله مذهبی را باید به مساله اسلامی تعبیر کرد در ابتدا به بیان چند مورد از موارد اشاره اسلام در باب روح می پردازیم. سپس به تحلیل مساله روح ادامه می دهیم.
روح در اسلام

اسلام اعتقاد و باور غیر قابل انکاری به روح دارد. گرچه تصور می کنم این مورد مورد توافق است، اما به ذکر چند مورد از سندیات اسلام می پردازم:

"پس وقتى آن را درست كردم و از روح خود در آن دميدم پيش او به سجده درافتيد"- الحجر آیه 29
مهمترین مساله از دید اسلام که دلالت بر روح کند، دمیدن روح به کالبد انسان از طرف خداست. در "افسانه خلقت" خداوند پس از پیکربندی انسان، از نفس(روح) خود به آن دمید! و انسان را دارای نفس(روح) خدایی و ربانی کرد.

"خدا روح مردم را هنگام مرگشان به تمامى باز مى‏ستاند"- الزمر آیه 42
پس روح چیزی ست که پس از مرگ به سمت مبدا خودش خدا باز می گردد. در ضمن، روح همان عامل زندگی و تمایزگر مرده از زنده است.

"و در باره روح از تو مى‏پرسند بگو روح فرمان پروردگار من است و به شما از آن جز اندك دانشی داده نشده است"- السراء آیه 85


گویا نضربن حارث از پیغمبر در مکه درباره روح سوالی کرده بود. پیغمبر هم از آنجا که اطلاع زیادی در این باره نداشت با این سخن خود را از زیر بار مسئولیت پاسخ گویی رهانید و بعدها با اسیر کردن وی در جنگ بدر، دستور گردن زدن وی را داد و مقداد اطاعت امر کرد.


فکر نمی کنم بیان بیش از این تعداد آیات نیاز باشد. در سخنان و روایات بجا مانده از بزرگان اسلام از جمله محمد و علی هم مساله روح مانند قرآن مورد تایید قرار گرفته است. از آن جمله در نهج البلاغه خطبه های 81 و 163 و غیره.


رد روح
رد مساله روح کار به نسبت دشواری ست. از آنجا که ادعایی واهی و بدون شواهد و قرائن علمی ست. تصور کنید عده ای این باور را دارند که موجودی فرامادی و نامرعی به نام "بک بک" در کار است که با قلقلک دادن شما باعث ایجاد خارش در شما می شود و شما احساس خارش در بدنتان می کنید! حال چطور می شود نبود این موجود را ثابت کرد؟ شاید با ارائه دلایل و قرائن علمی به فرد مدعی بگویید که دلیل خارش پوست یک دلیل مادی و علمی ست. فرد مدعی در جواب می گوید بسیار خب، تمامی این دلائل در کار است اما "بک بک" هم در کار است و تا او شما را قلقلک ندهد شما خارشتان نمی گیرد!

روح هم بسیار شبیه به این "بک بک" خیالی ما است. در پاسخ به مساله روح، باید ابتدا از آن تعریفاتی بیان کرد و سپس در تعریفات آن تناقضات مطرح را بیان کرد و از اصل "ناممکنی اجتماع نقیضین" وجود چنین موجودی را رد کرد. چنانکه در باب مساله "بک بک" باید آن را ابتدا تعریف کرد و سپس به مساله مورد اشاره آن پرداخت و بیانات و دلایل علمی آن مساله را مورد بررسی و بازشماری قرار داد و سپس به جهت اینکه دلیل روشن و واضحی مبنی بر اعتقاد به "بک بک" وجود ندارد و وجود آن از معبر "خرد" عبور نمی کند، آن را نابود و نیست فرض کرد تا روزی که خلاف آن ثابت شود. من سعی می کنم در این نوشتار تا حد توان این مساله را واشکافی و بررسی کنم.
چیزی که مشخص است امروزه کارکردهای مختلفی برای مغز انسان روشن است. تقریبن هر آنچه را به روح نسبت می دهند کارکردی از کارکردهای مغز است که به دلیل ناشناخته بودن آن در قرون گذشته، آن را به جایی فرا بشری و نادیدنی نسبت می دادند. صفات و ویژگی هایی مثل فکر، خواب و رویا و ... امروزه تقریبن برای علم مشخص و روشن هستند. حتی اخلاقیات و تلقین ها هم اعمال و ویژگی های مادی هستند که در درون ژن های ما کدبندی و ذخیره شده اند(Time Magazine, Dec 3 2007). عشق ورزیدن و تنفر هر دو از چشمه های بدنی و مادی برون می جهند و سبب فعالیت غدد درون ریز بدن و ترشح هورمون هایی می شوند که ما این احساسات را پیدا کنیم(The Daily Compus, Jan 1 2006). در ادامه مباحث به سراغ این ویژگی های مادی انسان خواهیم رفت. اما روح چیست؟

تعریف روح

به طور خلاصه روح موجود(وجود)ی مجرد است که حیات و زندگی اعضای بدن به آن وابسته است. روح از آنجا که غیر مادی و مجرد است، نباید هیچ کدام از خصوصیات ماده را دارا باشد. زندگی موجود زنده وابسته به روح است، و در صورت نبودن روح فعالیت اعضا از کار می افتد و مرگ در می رسد.
شاید تعریف گفته شده کامل ترین تعریف روح نباشد، اما کافی ست. چه تعریفی می توان از یک چنین موجود افسانه ای و غیر قابل شهود داشت تا بگوییم این تعریف کامل است؟ روشن است که تعریف یک چیز از روی کارکرد ها یا خصوصیات آن مشخص می شود. ویژگی و خصیصه روح اینست که به تن جان میدهد ولی در عین حال غیر مادی ست.

تناقضات در تعریف روح

نخستین مورد در تعریف روح غیرماده و مجرد بودن آنست. نخست باید تعریف کنیم ماده چیست. ماده در تعریف کلاسیک فیزیکی هرچیزی ست که فضا اشغال می کند و جرم دارد. اما با ظهور انیشتین این نابغه تاریخ فیزیک، تعریف قدیمی کم رنگ شد. چرا که حال می دانیم در تهی ترین فضاهای جهان و حتی در صورت نبود ماده ای قابل شهود، آن فضا آکنده از ماده و ناخالی ست. بدین معنی که انرژی و موج هم خانواده ماده هستند و در هیج جای جهان سراغ نداریم که انرژی یا موج موجود نباشد. از بحث خارج نشویم؛ روشن است که غیرماده(مجرد) هر ویژگی که ماده دارد نباید داشته باشد. چرا که اگر ویژگی مادی را دارا باشد آنگاه قابل مشاهده و تجربه است و مادی می شود. زمان و مکان 4 بعد از ابعاد ده گانه مادی هستند. مکان دارای 3 بعد طول و عرض و ارتفاع و زمان بعد چهارم ازین ابعاد است. با داشتن سه تای اولی و فرض کردن یک نقطه صفر فضایی، می توان ماده را تصور کرد و با داشتن 4امی یعنی زمان، می توان سرعت حرکت آن را نسبت به مبدا خاصی سنجید.

در تعریف روح می گوییم روح جا دارد، جای آن در بدن موجود زنده(به طور مشخص انسان) است. و در ضمن در فاصله زمانی t1 تا t2 در این بدن زندگی میکند. چگونه است که یک مکان را به یک چیز غیر مادی نسبت می دهند؟ در آیات به وضوح بیان شده است که روح در کالبد واقع است و عامل مرگ چیزی جز ترک کالبد توسط روح نیست. آیا اگر چنین باشد، روح یک انسان تازه متولد شده همراه با کالبدش رشد می کند؟ رشد کردن یعنی تبدیل صورت های گوناگون ماده در طبیعت به صورت اعضا و جوارح انسان، مختص موجود زنده و دارای خصوصیات مادی ست. اگر روح رشد نمی کند و در عین حال در درون بدن انسان قرار دارد، پس همواره کوچکتر از کالبد است. اما در کجای بدن انسان قرار دارد؟ در آنجا چه می کند؟ آیا به نظر شما عبارت "درکجای بدن" برای روح یک عبارت متناقض نما نیست؟(چرا که روح جا و مکان ندارد). و آیا به نظر شما این تناقض از تعریف روح سرچشمه نمی گیرد؟


به نظر می رسد در زمان محمد زندگی اغلب افراد یا در اثر پیری و فرتوتی یا در اثر بیماری های ناشناس به پایان می رسیده است. (گذشته از جنگ جویان و کشته شدگان). آنگاه به نظر عقلانی ست اگر بگویند عامل مرگ، ترک روح است. اما اگر عامل زمینی و مادی برای مرگ وجود داشته باشد، آنگاه جایگاه ترک روح به عنوان تنها عامل مرگ چیست؟ به عبارت دیگر، رابطه و پیوند و همکنشی میان اجزای بدن و روح چیست؟ گاهی عامل مرگ، در یک تصادف خونریزی مغزی و صدمه دیدن سلول های عصبی مغز است، گاهی سکته قلبی ناشی از مصرف الکل و سیگار، گاهی وجود یک تومور سرطانی و گاهی هم شُک ناشی از یک پخ کردن! این جناب آقای روح چطور و به کدامین دلیل تصمیم به ترک بدن می گیرد و از کجا متوجه می شود که به قول مشقاسم "پنداری وقت رفتن است"؟
در مورد مرگ مغزی پاسخ چیست؟ بیماری به هر دلیلی دچار این عارضه یا بهتر بگوییم مرگ نسبی شده است. همه اعضای او به غیر از مغز دارای فعالیت و زندگی هستند و با تغذیه مصنوعی حیات دارند. این بیمار زنده است یا مرده؟ روح دارد یا ندارد؟ اگر مغز او را عوض کنند مشکل او حل می شود و به زندگی باز می گردد چرا که تنها مشکلش مغز از کار افتاده اش است. علم پزشکی به این سو می رود که در آینده بانک های اعضای بدن انسان ها تشکیل خواهد شد تا به محض دچار شدن فردی به عارضه ای بدنی، آن بخش از بدن او را با بخش مشابهی از بدن سالم مردگان که در این بانک ها نگهداری می شود تعویض کنند. به طریقی که گمان می رود اینکار برای تمامی اعضا در آینده میسر شود. آنگاه اگر به طوری بشود تمامی اعضای بدن یک فرد را با فرد دیگری تعویض کرد، فرد جدیدی بوجود آمده است که دارای خصوصیت های بدنی جدید است. تکلیف روح این وسط چیست؟ به کدامین بدن وابسته است؟ این مساله مهمترین چالش باور به روح است که از آن تعبیر به مساله ذهنی بدنی (Mind-body problem) می شود.
در آینده به باقی مسائل مطرح در زمینه روح از قبیل علت زندگی و تجدید پذیری سلول ها، خواب ها، رویاهای صادقه و غیره می پردازیم.









برای بحث و بررسی به گفت و گو دات کام بپیوندید.

دوشنبه، آبان ۶

سرکوب یا پرورش؟ مساله کدام است؟



سرکوب یا پرورش خِرد


با درود؛

تصور می کنم پیرامون بحث خردگرایی و ایمان ستیزی نکته ای را باید توضیح بدهم .

چنانچه پیشتر ذکر کردیم و بحثش رفت، ندای درون یا ندای دل یا ندای قلب(یا هر نامی که برایش می گذارید) منبع و منشایی موهوم و غیر قابل اتکا دارد و لذا مدرکی محکمه پسند و خرد پسند نخواهد بود.

در نظر داشته باشید که ممکن است ندای درون هر کس، برای خودش محترم و قابل اتکا و موثق باشد(کما اینکه هست) ما این ایده و عقیده را محترم و شایسته می دانیم؛ اما شما هرگز نمی توانید این ندای خود را برای دیگران نیز جا بیاندازید و اثبات کنید. دقیقا بر خلاف نظر و ایده خرد(یا همان عقل در عربی) که آن را می شود با دادن آمار و تحلیل های درست به دیگران نیز توضیح و تعمیم داد.
در واقع معتقدیم که ندای درون یک آشنا و همراه شخصی و فردی ست و برای هر کس منحصر به فرد است.

منظورمان از آوردن این مقدمه و گفتمان تنها این است که بگوییم در مباحث و گفتمان های حول خردگرایی هرگز از ندای درون، حس ششم، دانایی از غیب یا از این قبیل، که به تعبیری همه را می شود یک جریان اما با اسامی مختلف دانست، استفاده نمی شود. اما این منظور را با کمی شرح و تفصیل بیان کردیم تا علت آن بهتر یافته شود.

اما برویم سراغ بحث اصلی و متن این پیام(پست)؛

همیشه در زندگی سوالاتی برای ما پیش آمده که جرقه ای در ذهنمان گذارده و ما را به سویی برده اند. منظور من بیشتر سوالات و شبهاتی ست که از خطوط قرمز عبور می کنند. حتما برای همه پیش آمده. این ذات آدمی ست. چه عیبی دارد؟ اگر این ویژگی درون انسان وجود دارد پس باید از آن استفاده کرد. سرکوب و نکوهش آن به هر دلیلی که باشد غیر قابل قبول و نامحترم است. چه چیز بهتر از خرد می تواند کمک آدمی باشد؟ اگر می گویید دین، باید این را تذکر دهم که دین خود نیز ادعای خردورزی و خرد باوری دارد. چاره ای جز باور و اتکا به خرد نیست. پس، از هر تراوش و فعل و حرکت آن باید استفاده کرد و سود جست.

برای من که کودک بودم سوال پیرامون چیستی و کیستی خداوند بسیار پیش آمده اما به شکل کودکانه و با تصورات همان دوران. اما کمی بزرگ تر شدم و دانستم که "فکر درباره خداوند انسان را به دیوانگی می کشاند!" و یا اینکه "خداوند را باید قلبا و شهودا باور داشت."

اما چرا؟ خدایی که خداست و خالق کائنات، بی دلیل و بی برهان و به اصطلاح چراغ خاموش شروع کرده و ادامه می دهد؟

سوالات برخواسته از خرد آدمی را چه جوابی ست؟ سوالات بی پاسخ برای من بسیار بوده اند. از قبیل: خدا کی بوجود آمد؟ چرا آمد؟ چرا خلق کرد؟ کی خلق کرد؟ چرا زودتر این تصمیم را نگرفت؟ اصلا در کجا بوجود آمد؟ در نیستی؟ در هیچ؟ چگونه؟ عاملش چه بود؟ و بسیاری از این قبیل. سوالات ذهن شما چیست؟

شاید خطوط متعدد قرمز، آمده از هر منبعی، چه دین، چه جهان بینی، چه فلسفه(البته از نوع غلط و ناقصش) و غیره، این مجال را نداده اند که بشود دامنه این سوالات و پرسش های به حق را گسترده تر کرد و به دانایی در رابطه با موضوع پرسش رسید.

بیایید این خطوط را پاک کنیم. چرا باید جلوی ذات پیشرونده ی آدمی گرفته شود و به بهانه هایی جلوی تعالی و ترقی را گرفت؟ آیا فکر کردن و برهان ساختن و یافتن و ازین دست موارد، جز ترقی ست؟
به پیشنهاد بنده همین الان اولین سوال پررنگ و برجسته تان را به یاد آورید، بیشتر راجع به آن فکر کنید، سعی کنید جوابش را خودتان بدهید و نهایتا به دنبال جواب صاحب نظران باشید. البته اگر سوالات خودتان را با ما به اشتراک بگذارید استفاده می کنیم.

خطوط را رد کنید. خط برای آدمی بی معناست. آدمی که ادعای اشرفیت دارد و اینکه روزگاری سوگلی خداوند بوده و مجددا خواهد شد. در راه ترقی و پیشرفت هیچ مرزی وجود ندارد. به اعتقاد شخصی بنده، هر آنچه به ذهن خطور می کند، اجازه ی خطور و گسترش و کند و کاو دارد.

در پیام های آینده بیشتر گفت و گو خواهیم کرد.


مبحث را با بیتی از حافظ که مرتبط با خردگرایی ست خاتمه می دهم. بدرود؛
پیر مغان حکایت معقول می کند
معذورم ار محال تو باور نمی کنم

یکشنبه، مهر ۲۸

پست نخست



نخست
با درود؛

تمایل دارم در نخستین مطلب پیرامون عنوان تارنما و علت این نام گذاری توضیح دهم تا پرسشی از این بابت بی پاسخ نماند.

خردگرایی و ایمان ستیزی؛

خرد چیست؟ چرا گرایش به خرد؟


خرد ذات سالم، عقل سلیم، دانش خالص و وجدان آری از پلیدی هر انسان است. خرد را در عربی با عقل معادل می کنند. بالاترین داشته و نقطه اتکای هر انسانی در واقع خرد اوست. خرد، دوست نخستین و بهترین (گاها وشاید معمولا فراموش شده) هر انسانی ست که از بدو تولد در وجودش باقی است. راه را از بیراه مشخص میکند و تمایل به پلیدی و پلشتی را سرکوب میکند. در مواقع گرفتاری و دردسر ناخود آگاه به کمک انسان می آید و با تحلیل شرایط سعی میکند بهترین چاره را برگزیند. توجه بفرمایید که بهترین را. در واقع خرد مهندس دستگاه زیست هر بشر است و اگر دستور یا تصمیمی از فیلتر خرد عبور کند و مقبول شود، می شود گفت که مهندسی با توجه به داده ها و دانش هایش آن دستور را پذیرفته یا صادر کرده و عدم توجه به آن عواقبی در بر دارد.

حتما برای شما خواننده گرامی هم چنین وضعی پیش آمده است که بخواهید بهترین راه را برگزینید و به نتیجه ای میرسید اما گاها متوجه یک ندای درونی میشوید که راهی جز راه خرد را به شما پیشنهاد می کند و می مانید که کدام درست است. این ندای درونی چیزی ست که از آن به دل یا قلب تعبیر می شود و همه با آن آشنا هستیم. همانند اینکه یک کارفرما در برابر راه حلی قرار بگیرد که یک دوست قدیمی و خوب اما بی دانش یا کم دانش تر از یک مهندس ارائه داده است. تکلیف چیست؟ خودتان پاسخ دهید.

شاید بتوان راه دوم را برگزید چرا که می شود گفت که ما به دل و درون خود ایمان داریم (کارفرما به دوست قدیمی خود ایمان دارد) و میدانیم که خیر ما را می خواهد. اما این دلیل نمی شود که آن مسیر بهتر از مسیری باشد که خرد انتخاب کرده است. خرد ابزار و دانشی دارد که آن یکی ندارد.

اگر بخواهید به راه دوم بروید ناچار باید به حرف دوست دوم ایمان داشته باشید و بدون دلیل و مدرک آن را قبول کنید. اصلا دیگر چه نیازی به دلیل و مدرک دارید؟ اینها برای کسانی ست که خرد را برگزینند و لذا بخواهند با مقایسه و تحلیل ادله و مدارک آنرا رد یا قبول کنند. هم از این جهت و هم از جهتی که اگر بنا باشد دوست شما با دلیل و برهان از راه حل خود دفاع کند، یعنی شما با یک واسطه باز هم از خرد(منتها خرد فرد دیگری) استفاده کرده اید. در صورتی که راه دوم در مثال ما راهی ست عاری از خرد گرایی.

پیرامون ایمان می شود این مثل را تعمیم داد. چرا که ایمان راه را بر هر پرسش و پاسخ و برهان آوردن و تجزیه و تحلیل و عموما هر کاری که مختص خرد باشد می بندد. شما اگر به کسی یا چیزی ایمان آورید دیگر مساله تمام است و نیازی به مطالعه و تحقیق بیشتر نیست. اگر بود دیگر واژه ایمان بی معنی می بود. پس در آن صورت به جای ایمان می گفتند تحقیق، مقایسه، تحلیل و ازین دست لغات.

بسیار معقول است اگر بگوییم که انسان ایمان گرا (شاید کسی مثل خودمان) کسی ست که خرد را به طرفی انداخته و اجازه فعالیت را به این مهندس با دانش و کمالات نمی دهد. در صورتی که انسان خرد گرا ایمان را به طرفی انداخته و می گوید نمی توانم قبول کنم راه حل مساله ای یا صرفا وجود مساله ای را که برای من در دستگاه خردم ثابت نشده و آنرا از فیلتر خرد خود عبور نداده ام.

به نظر جالب و درست هم می آید. چرا که اگر چیزی، کسی، واقعه ای، رویدادی تاریخی و اصولا هر پیشامدی در این جهان بخواهد درست و شدنی(حقیقی) باشد می باید یا قابل ادراک با یکی از حواس پنج گانه بشری و یا قابل اثبات با علوم و مباحث نظری و فلسفی باشد تا ازین طریق برهانی مستدل و محکم برای خرد خود یافته باشیم تا آن را مجاب کنیم که حال با دانستن این حقیقت راهت را ادامه بده.
پس بیایید در ایمان را گل بگیریم و عرصه را برای فعالیت هرچه بیشتر خرد محیا کنیم. ممکن است بسیاری از ما از این تصمیم واهمه داشته باشیم. اما جای ترس و نگرانی نیست. چراکه اگر چیزی هست که ما به او ایمان داریم پس اینک با خردگرایی و ادله آن را قبول داریم(و نه ایمان). اما اگر آن موضوع حقیقت نداشته باشد در واقع ما به چیزی پوچ و بی محتوا ایمان داریم و جای خوشحالی و مسرت است که جلوی این حرکت کژ و اشتباه را گرفته ایم. شاید هم به این نتیجه برسیم که بعضی از باورها و اعتقاداتمان نیاز به اصلاح و مرمت دارند.

تا مطلب بعدی خرد نگهدارتان؛

فعالیت در توییتر

بازار وبلاگ نویسی مانند گذشته دیگر داغ نیست. کسانی که وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی میکردند امروز بیشتر در توییتر فعال هستند. من هم برای کمک و ا...